تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته
تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته
تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته
یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته
تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین
یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین
تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی
فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی
تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم
تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم
تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن
واسه نبودن تو هموشون معنی دردن ==================================== کاش قلبم درد تنهايی نداشت .. چهره ام هرگز پريشانی نداشت .. برگ های آخر تقويم عشق .. حرفی از يک روز بارانی نداشت .. کاش می شد راه سرد عشق ... را بی خطر پيمود و قربانی نداشت ...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:40 توسط jaxymede
|

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود. زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود. زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود. زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود. زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود. زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود . زيباترين تنهاييم گريه براي توبود . زيباترين اعترافم عشق توبود.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:26 توسط jaxymede
|

وقتی قدرخودت را نمی دانی
وقتی نمی گذاری دیگران به تو کمک کنند
وقتی همیشه از یک راه تکراری می روی
یا اگر با ناشناس ها صحبت نکنی
به آرامی روی به مردن می نهی
از احساسات سرکش
و از آنچه چشمانت را به درخشش وا میدارد
و ضربان قلبت را تندترمی کند
آرام روی به مردن می نهی
اگر وقتی از شغلت، یا عشقت خرسند نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای یافتن ِ مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
از مصلحت اندیشی گذر کنی...
امروز مخاطره کن
امروز کاری بکن
نگذار که آرام بمیری
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:18 توسط jaxymede
|

عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني عشق
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:11 توسط jaxymede
|

ای
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم
ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من
دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:7 توسط jaxymede
|

تاراج دل به تيغ دو ابروي دلبر است
مستي قلب عاشقم از جام كوثر است
بر سر در بهشت خدا حك شده چنين
بختش بلند هر كه گرفتار حيدر است.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 14:43 توسط jaxymede
|

ديدی غزلی سرود؟ 
عاشق شده بود
انگار خودش نبود
عاشق شده بود
افتاد.
شکست .
زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود
عاشق شده بود
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:58 توسط jaxymede
|

به زخم تیغ نا مردان ز خود خواهی بی دردان
زمین رنجور و بیمار است نمی بینم لبی خندان
همه سر در گریبانیم همه خاموش و نالا نیم
به جرمی که نمی دانیم اسیر بند هجرانیم
به این تکرار بیهوده چه وقت اندیشه باید کرد
چرا از خود نمی پرسیم چه راهی پیشه باید کرد
به این تکرار بیهوده چه وقت اندیشه باید کرد
چرا از خود نمی پرسیم چه راهی پیشه باید کرد
چراغ گفت و گو خاموش شب بی ارزو خاموش
غمی جان کاه و درد اورمرا بگرفته دراغوش
همه گل وازه ها زخمی لب نا گفته ها زخمی
حریم رابطه تاریک گل پیوند ما زخمی
چه می پرسیم که من جونم نگو غم کرده افسونم
من از این ظلمت دنیا دلم گرفته دل خونم
چه می پرسیم که من جونم نگو غم کرده افسونم
من از این ظلمت دنیا دلم گرفته دل خونم
میان ماندن و رفتن غم نا گفته را گفتن
اسیر دست تردیدم به خاک افتاده امیدم
در این دنیای دل مرده بهاره عاشقی مرده
به پیشانی این دنیا چرا داغ هوس خورده
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:53 توسط jaxymede
|

در دادگاه عشق,سوگندم قلبم بود, وکیلم دلم و حضار,جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی,نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس, محکوم شدم به تنهایی و مرگ. کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند: "دوستت دارم برای همیشه"
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:49 توسط jaxymede
|

وقتی کسی رو دوست داری ، حاظری جون فداش کنی حاظری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اونو نشکنی حاظری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن حاظری بگذری از مقررات و دین و درس وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی نذار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:46 توسط jaxymede
|

گفت کز سوختن صد چو تو پروا نکنم گفتم آن مست که هشیار نمی گردد کیست؟ گفت هر کس که منش باده به پیمانه کنم
گفتم آ تش ز چه رو بر تن و جانم زده ای؟
گفت خواهم که تو را غیرت پروانه کنم.
-------------------------------------------------------------
از سفر...
از رفتن...
از کنده شدن از گذشته ها...
بیزارم
اما...
باید کوله ام را ببندم
این بار بی آنکه عزم سفر داشته باشم!
خودم را برای سفر به نا کجایی که نامش را ،حتی نمی دانم آماده می کنم.
راستی! تو که دلت سفر دو نفری می خواهد، سال هاست...
و این روزها بیشتر
من خودم را آماده ی آمدن کردم...
شاید تو مقصد را بدانی...
دستانت ،دستانم را خواهند گرفت...
و با خود خواهند برد
شاید به آنجا که، توان غلطیدن در آب گل آلود باشد...
از سفر...
از رفتن...
از کنده شدن از گذشته ها...
بیزارم
اما...
باید کوله ام را ببندم
این بار بی آنکه عزم سفر داشته باشم!
خودم را برای سفر به نا کجایی که نامش را ،حتی نمی دانم آماده می کنم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:19 توسط jaxymede
|

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:35 توسط jaxymede
|

عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:34 توسط jaxymede
|

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم نکن گریه منم اینجام بذار دستاتو توی دستام تو احساس منو می خوای منم ای گل تو رو می خوام
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:29 توسط jaxymede
|

بسم الله الرحمن الرحیم و هو خیر ناصرومعین
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:27 توسط jaxymede
|

با سلام من از این به بعد می خوام هر عکسی که از دوستام دارم بذارم توی این وبلاگ تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:25 توسط jaxymede
|

+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:24 توسط jaxymede
|

+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 15:34 توسط jaxymede
|

وقتی سعی میکنی از آن دیگران باشی و نیستی؛ وقتی میخواهی هم نفس ثانیهها شوی و نمیشوی؛ وقتی آنقدر بیرنگی که هیچ چشمی تو را نمیفهمد؛ به حرمت تمام رنگ ها در بیرنگی غربت فرو میروی؛ بگو، تکرارکن، بگذار لبهایت طعم التماس را تجربه کند. حتی اگر به غزلی مهمان نشوی؛ میتوانی بانوی نثرها باشی! وقتی حنجرهات را محکوم به سکوت میکنی، میتوانی حلقه آویز غریبانههایت شوی. بی تاب شوی در امواج آفتاب تا موج بیاندازی در سایه سرابها. آه؛ بگو احساس را با چه زبانی مینویسی؛ الهه ناز را با چه سازی مینوازی؛ سکوت را چگونه فریاد میکنی؛ معصومیت غزل را چطور میفهمی؛ هوای باران را چگونه میسرایی؛ مرا چگونه صدا میزنی! چرا هیچ کس مثل تونیست؟! شاملو را نمیدانم! سهراب را نمیفهمم! فروغ را نمیفهمم، نمیدانم، نمیخوانم! و تو را در طربناکی احساسم دانستم.. ولی خودم را میدانم، میفهمم، میگریم، میخوانم، مینویسم، میگویم و فریاد میکنم! وقتی خودم را مینوازم، می توانی به موسیقی دلت گوش کنی! وقتی خودم را مینویسم، میتوانی غزل بگویی! و وقتی خودم را فریاد می کنم، سکوت کن! .... برای اوکه احساسش را بوییدم اما آغوشش را هرگز
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:43 توسط jaxymede
|

راه كوچههايم را نبنديد من راه خانهام را بلد نيستم خيابانهايم را حراج نكنيد من خودم را گم ميكنم سنگها را بر من بزنيد تا سجدهشان كنم اما بگذاريد در چشمانتان زندگي كنم دنياي من كوچكتر از آن است كه آنرا از من بخواهيد و من دريغ كنم
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:38 توسط jaxymede
|

عشق يعني حســـــــرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک رويــــــاي نـــــــرم
عشق يعني يک بيــــــابان خـــــــاطره
عشق يعني چهار ديواري بدون پنـجره
عشق يعني گفتـــني بـا گـــــوش کـــر
عشق يعني ديــدني بـا چشـــم کـــور
عشق يعني غـرقه گــشتن در ســراب
عشق يعني حـلقه هاي بي حســـاب
عشق يعني تا ابد بـــــي ســـرنوشـت
عشق يعني آخــــــر خــــط بهـــــــشت
عشق يعني گـم شدن در لـــــحظه ها
عشق يعني آبــي بـــــــي انتـــــــــهـــا
عشق يعني زرد تنــــــــها و غريـــــــــب
عشق يعني سرخــي ظــــاهر فريــــب
عشق يعني هــر چه تنها ماندنيـسـت
عشق يعني هر چــه را دل کــندنيست
عشق يعني يک سوال بــــــي جـــواب
عشق يعني راه رفتـــــن تـــوي خـــواب
عشق يعني تکــــيه بر بـــــازوي بــــــاد
عشق يعني حســــرتت پـــــاينده بـــا
عشق يعني خسته بودن ازفريب زندگي
عشق يعني درد بـــردن از غم بالندگي
عشق يعني هرچه گفتن,هر چه کردن,بهر او
عشق يعني هــــر زمان تنها شنيدن نـام او
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 19:20 توسط jaxymede
|

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 19:17 توسط jaxymede
|

مواظب افكارت باش كه گفتارت ميشود مواظب گفتارت باش كه رفتارت مي شود مواظب رفتارت باش كه عادتت مي شود مواظب عادتت باش كه شخصيتت ميشود ومواظب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 19:0 توسط jaxymede
|

در يك آغوش ساده هميشه چيزي هست كه قلبها را گرمي مي بخشد كه وقت بر گشتن به خانه به تو خوش آمد مي گويد و جدايي را آسانتر مي سازد در آغوش كشيدن،سهيم شدن در خوشي ها و نا خوشي هاست راهي است براي دو ستان كه به يكديگر بگويند تو را براي آنچه هستي دوستت دارم آغوش تو براي هر كسي مي تواند باز باشد كسي كه برايش ارزش قايلي كسي كه دوستش داري از پدر بزرگ و مادر بزرگ گرفته تا دوست و همسايه آغوش گرم تو راهيست براي بيان احساساتي كه در حرف و كلام نمي گنجد براستي كه در آغوش كشيدني ساده مي تواند احساسي پاك و ماندني در ديگران ايجاد كند در هر كجا و با هر زبان در آغوش كشيدن،نيازي به اسباب و لوازم ندارد تنها دستانت را بگشا و قلبت را نيز هم..
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 12:26 توسط jaxymede
|

خوشبختی نامه یی نیست که یکروز ،نامه رساني،زنگ در خانه ات را بزند
و آنرا به دستهاي منتظر تو بسپارد. خوشبختي،ساختن عروسك كوچكي است از يك تكه خمير نرم شكل پذير.... به همين سادگي،به خدا به همين سادگي،اما يادت باشد كه جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد نه هيچ چيز ديگر.... خوشبختي را در چنان هاله يي از رمز و راز،لوازم و شرايط،اصول و قوانين پيچيده ي ادراك نا پذير فرو نبريم كه خود نيز در مانده در شناختنش شويم.... خوشبختي را چنان تعريف نكنيم كه گويي سيمرغي بايد،آنرا از قله ي قاف بياورد. خوشبختي ،همين عطر محو و مختصر تفاهم هم هست كه در سراي تو پيچيده است.... و عطري ست باقي كه از آغاز تا پايان اين راه،هميشه مي توان بوييدش. خوشبختي را ساده بگيريم اي دوست،ساده بگيريم. خوشبختي را ،تنها به مدد طهارت جسم و روح ،در خانه ي كوچك مان نگه داريم
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 12:17 توسط jaxymede
|

عشق خیلی ساده میاد طوری که طوری که تو باورت نمیشه بهت بگن عاشق شدی ! آره همین کلمه ی عاشق شدن خیلی سادس مگه نه؟ تا حالا فکر کردی با این سادگیش چه کارا کرده؟ چه داستانه داشته و چه عظمتی ؟ تا حالا عاشق شدی ؟ اگه عاشق شدی تا حالا شده عاشق یکی باشی بعد بری سراغ یکی دیگه؟ یا یکی دیگه پاش میاد وسط و تو هم سوتی بدی ...... حالا چیکار کردی ؟ رفتی سراغ عشق اول یا دوم؟ اگه رفتی پی دومی که میگم نامردی ....بی خیال اگه از این آدما هستی که ادامه نده و همینجا تموم کن و برو ... اما بعضی ها هستن که میرن سراغ عشق اولشون ، خیلی کم پیش میاد .... ! می دونی چرا؟ اگه اونروز عشق اولت نبود کی تا اینجا تو رو همراهی میکرد؟ اگه اون تورو با یکی دیگه عوض میکرد چیکار میکردی ؟ .... تا حالا فکر کردی ؟ .... ؟ آخر کلام بهتر بگم اصل حرفم اینه .. اگه یه روز عاشق شدی خیانت نکن ....! خیانت خیلی سخته ، مطمئن باش سخته .....! خواستم بگم عشقای امروز رو باور ندارم .... امروز من و میبینن ... فردا اونو دوست دارن .... به همین سادگی !!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:55 توسط jaxymede
|

دوست دارم .... دوست دارم .... این روزا چند نفر بهم کفتن دوست دارم ، ولی مگه دوست داشتن چند تا معنی داره ...؟ میتونی بفهمی فرق اولی با دومی چیه؟ خیلی شبیه هم هستن ! ولی .... این روزا چقدر آدما با کلمات بازی می کنند......! ولی اونی که دوست داره با کلمات بهت نمی گه ... همیشه همراهت میمونه ... حتی وقتی تو نیستی ... 
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:33 توسط jaxymede
|

كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:27 توسط jaxymede
|

چهار شمع بودند كه به آرامي ميسوختند . سكوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود كه به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد.شمع اول گفت: من "آرامش" هستم...! هيچ كس نميتواند از نور من محافظت كند. به هرحال فكر ميكنم بايد بروم. چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم... رفته رفته شعلهاش كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت و خاموش شد. شمع دوم گفت: من "ايمان" هستم. گمان نكنم تا مدت زيادي بمانم، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم. تا صحبتهايش تمام شد، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را هم خاموش كرد. شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد: من "عشق" هستم . ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ديگر كسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديكتر است، بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد، نورش كاملاً از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش ديد، با گريه و اندوه زيادي گفت: اي شمعها ! چرا شعلهتان خاموش شد؟ شما بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني كنيد. در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت: نترس، تا وقتي كه من هستم ميتوانم آن سه شمع را روشن كنم و هميشه پر نور نگهشان دارم زيرا من "اميد" هستم. كودك با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله ي اميد، آرامش، ايمان و عشق را روشن كرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:10 توسط jaxymede
|

حس میکنم افکارت عمیق تر از آن است که بتوانی بیان کنی.پس بدان که به اندازه ی فکرت زندگی نکرده ای و این درست نیست. فقط افکاری ارزش دارند که بتوان با آنها به واقع زندگی کرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:9 توسط jaxymede
|
